... رادین جیگری در پنج ماهگی ...
به نام خدایی که بی همتاست
- رادین جیگری در پنج ماهگی
رادین رفته رفته بزرگ تر می شه...
اواخر زمستونه و من کم و بیش به کارهای دم عید می رسیم . صد البته با وجود رادین فسقلم کارهام به خوبی سالهای قبل پیش نمی ره.
خیلی کلافه ام که خونه نظم سابق رو نداره . برای من که خونم همش مرتب بود و نظم خونه خیلی واسم اهمیت داشت ، خیلی سخته خونه رو با این حالت آشفته ببینم و این موضوع ناخودآگاه روم اثر بدی می گذاره..
اما... اما ، خود این پسری با شیرین کاریهاش خستگیم رو از تنم بیرون میاره ، مخصوصاّ با انجام کارهای جدید و نو...
مدتی بود که رادین حرف نمیزد و فقط گوش به صداها می داد .از اینکه حرف نمی زد نگران بودم ، فکر می کردم من یا بابا محسن کاری کردیم یا رفتاری نشون دادیم که دیگه حرفش نمیاد.اما بعد متوجه شدم که توقفش به خاطر یاد گرفتنه، اکت شده تا خوب گوش بده و یاد بگیره...
اما از اواخر اسفند ماه بود که دوباره شروع کرد به حرف زدن با ما.
ریزش موهای رادین تو این ماه دیگه به نهایت رسیده و خونه پر شده از تار موهای ظریف پسری
تو این ماه در پسری من تحولات چشمگیری رخ داد و به نظرم دیگه کاملا با نوزادی فاصله گرفته بود و برای خودش آقایی شده بود.
دیگه کاملا معنای مامان و بابا رو می فهمید و می دونست کی مامانه و کی باباست.
تو گریه هاش بهم میگفت :"اُم ما"
وقتهایی که من تو آشپزخونه بودم بابا محسن به رادین می گفت:"مامان کو؟"
اگه حواسش بود ، تو آشپزخونه رو نگاه می کرد و اگه هم نبود ، بابا می گفت "مامان رفت!!" ، اونوقت رادین دنبالم میگشت.
صداهامون رو کاملا می شناخت و صبحها که به بابا محسن تلفن می کردم صدای بابایی رو تشخیص می داد و بهش واکنش نشون می داد.
دیگه بعد از یه مدت بخور و بخواب دوباره فعالیت هاشو از سر گرفته بود و همه تلاشش رو صرف بلند کردن خودش از زمین می کرد.
وقتی رو بالش خوابیده بود با فشار سرش رو بالش سعی در بلند کردن خودش داشت و وقتی رو پاهای بابایی می نشست خودش رو به جلو پرتاب می کرد تا بایسته. اما دریغ ار چهار دست و پا رفتن.
مادر روحی می گفت منم زیاد چهار دست و پا نرفتم .
آبریزش دهنش دیگه خیلی شدید شده بود . یعنی میخواست دندون در بیاره؟
دکتر که منکر دندون درآوردنش بود اما مادران با تجربه در فامیل نوید دندون در آوردن رادین رو میدادند.
کدوم یکی برنده اند، علم یا تجربه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دو باری که تو این ماه من حموم بردمش دیگه روی اسفنج وانش لم میده .البته دفعه اول از اب می ترسید اما بار دوم به کمک "حسنی" عروسکش با آب دوست شد و به آب ضربه می زد.
با اسم خودش کاملا آشنا بود ، وقتی بابا محسن صداش می کرد "رادین" بهش نگاه کی مرد ، اما اگه بابایی کی گفت مثلا "امیر علی" یا هر اسم دیگه ایی اصلا توجه نمی کرد و به بازیش ادامه می داد.
آخرین شب سال 1390 بود و من از غروب مشغول اماده کردن سفره هفت سین بودم . بابا و رادین سخت با هم بازی می کردند تا من به کارهام برسم .انصافا بابایی کلی رادین داری کرد و الا من نمی تونستم به کارهام برسم . البته از اینکه بلاخره یه فراغتی پیدا کردم که یکم به کارهای مورد علاقم برسم خیلی داشتم لذت می بردم .
شب شد و من هنوز مشغول انجام کار بودم که عمو مجتبی زنگ در رو زد . تا عمو بالا بیاد اومدم رادین رو از بغل بابا بگیرم و فقط با اشاره دست ازش خواستم که بیاد بغلم و رادین هم بدون مقدمه واسم آغوش باز کرد.اینقدر خوشحال شدم که با اینکه در ورودی باز بود یه جیغ بلند کشیدم .عاشق این کار بچه ها بودم و رادین با این کارش عیدی خوبی بهم داد.
عمو مجتبی که اومد تویه جای سبزه ایی که روش عکس رادین رو انداخته بود با یه سبزه و یه تابلوی عکس سه تیکه از عکس رادین روبه عنوان عیدی رادین با خودش آورده بود.



... رادین جیگری در پنج ماهگی ...
